غغنوس

متن مرتبط با «داستان یک گنجشک» در سایت غغنوس نوشته شده است

تکرار نمیکنم

  • نیلوبلاگ

    ... زمان گذاشته بودم برایش و هیچ و پوچ نصیبم شده بود و هر بار بعد از به خود آمدن میگفتم و میگویم ک دفعه ی بعدی در کار نیست و بعد دفعه ی بعد میشود و دوباره دوباره این چرخه ی سمی تکرار میشود.._به یاد داشته باشش..دست کم برای سه ماه..۲۴فرودین..تا ۲۴تیر...زمان قابل پیگیری ای هست!...

    ادامه مطلب
  • بخشی از یک کتاب

  • نیلوبلاگ

    دلها را اشتیاق وروی کردن وپشت کردنی است.پس دل را انگاه که مشتاق است وروی اورده به کار گیرید که اگر ناخواه واداربه کاری شود کور گردد."حکمت ۱۹۳" . . اسم نهج البلاغه رو که میشنوم یاد جرج جرداق مسیحی میوفتم که دویست بار این کتاب رو از بر کرده وبعدش که به خودم نگاه میکنم ...میبینم حتی یه دورهم نخوندمش!!:|.. -میخونمش:) + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت7:43 توسطط | ...

    ادامه مطلب
  • بخشی از یک کتاب

  • نیلوبلاگ

    دلها را اشتیاق وروی کردن وپشت کردنی است.پس دل را انگاه که مشتاق است وروی اورده به کار گیرید که اگر ناخواه واداربه کاری شود کور گردد."حکمت ۱۹۳" . . اسم نهج البلاغه رو که میشنوم یاد جرج جرداق مسیحی میوفتم که دویست بار این کتاب رو از بر کرده وبعدش که به خودم نگاه میکنم ...میبینم حتی یه دورهم نخوندمش!!:|.. -میخونمش:) + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت7:43 توسطط | ...

    ادامه مطلب
  • یک خیابان دوست داشتنی..

  • نیلوبلاگ

    موقع ماشین سواری، مثل اکثر اوقات بی هدف به بیرون نگاه میکردم که چشمم به نام قشنگ وخاص خیابانی افتاد:خیابان کاج نقره ای*..هر چه چشم گرداندم واین طرف وان طرف و بالا وپایین را نگاه کردم،محض رضای خدا حتی یک دانه هم کاج ندیدم!!..خیابانی بود پر از چنار های سر به فلک کشیده وانقدر بزرگ وپر برگ بودند که حتی یک ذره افتاب هم توی ان مسیر طولانی مجال خودنمایی نداشت...کلی دلم خواست پاییزاین خیابان کاج نقره ای پ...

    ادامه مطلب
  • داستان یک گنجشک

  • نیلوبلاگ

    چن روز پیشا تو حیاطمون یه جوجه گنجشک داشتیم..لونشم داخل یه لوله بخاری بود ک کاملا دور از دسترس انسان وگربه قرارداره!..صبحایی ک زود از خواب بیدار میشدم وتوحیاط ک هوای تازه ونسبتا خنکی داره مینشستم صدای مامان و بابا وخودگنجشک کوچولو واقعا کل صدایی بود ک اول صبح میشنیدم تااا همین چن روز پیشا ک گنجشککه هوای پرواز به سرش زد وپرید وتالاپی افتاد زمین..به همین راحتی!!...خب اگه یه هفته دیگه دندون رو جیگر میذاشت واقعا میتونست پرواز کنه!..ابجی کوچیکه ک همون نزدیکیابود پیداش کرد با کلی شوق والبته ذوق اوردش پیشم وگفت :ببین چی پیدا کردم..من:هییییع..چه خوشکلوفسقلیه..از کجا پیداش کردی ..چطوری گرفتیش..پروازم میکنه..؟!!!!...سریع گوشیمو اوردم وچن تا عکس ازش گرفتم..نردبونم نداشتیم ک بزاریمش سره جاش..غروب بود.....

    ادامه مطلب
  • یک شهریور جاان:)

  • نیلوبلاگ

    وووواااو!!..بیستو دو سالگی..:)) گاهی ب این فک میکنم ک ایا واقعا من هم کودکی ای داشتم یا چیزی اززیر هجده سالگیم ب یادم میاد یه رویا بوده... چه زود بزرگ شدم.....

    ادامه مطلب