افتاب مث چی جذب لباس مشکیم میشد...بعدش خسته و کوفته و له و لورده اومدم خونه و کسی خونه نبودو کلیدم اخر دنیا بود و هیچ بچه و ادم بزرگی ک بشه بهش گفت بپر دروباز کن تا شعاع هزاران کیلومتری وجود نداشت....دست کردم تو جیبم و دیدم ک عههههه پول همرامه...بعدش فک کرده بودم بستنی میچسپه و رفتم چار تا طعم مختلف گرفتم و تا رسیدن کلید ترجیح دادم به جای حرص بستنی بخورم و خورده بودم و خعلی ام چسپید:)))
-یکماه نبودم:/
-نبودم حس نشد اصن؟!
برچسب:
نویسنده: دانیال رحیمی