وقتی اعصاب نداشتم و کلی لپام گل انداخته بود از عصبانیت..کلی اطلاعات از مشاهداتم رو به فلانی نیلوبلاگ گفتم چون فلانی نیلوبلاگ باید میدونست..ولی زیادی سیاه دیده بودم و کلی اب و اتیششو زیاد کرده بودم و فلانی نیلوبلاگ کلی استرس گرفته بود و نگران شده بود و تو دلش کلی رخت شسته بود و وقتی خودش رفته بود و دیده بود،دیده بود ک اونجوری ک دیده بودم نبوده و بد متوجه شدم و این همه استرس و اینا رو نباید میداشته..و همونجا و به همون فلانا ک عصبانیم کرده بودن کلی چیز میز گفته ک کلی الان سرسنگین شدن و اگه میتونستن سایمم با تیر میزدن و جواب سلامم نمیدادن......
-چقد اشتباه کردم ک وقت عصبانیت رفتم و هر چی دیده بودم به فلانی گفتم
-اونم فلانیییییییی....
-اخرین بارت باشه!
برچسب:
نویسنده: دانیال رحیمی