خرید بک لینک
چن روز پیشا تو حیاطمون یه جوجه گنجشک داشتیم..لونشم داخل یه لوله بخاری بود ک کاملا دور از دسترس انسان وگربه قرارداره!..صبحایی ک زود از خواب بیدار میشدم وتوحیاط ک هوای تازه ونسبتا خنکی داره مینشستم صدای مامان و بابا وخودگنجشک کوچولو واقعا کل صدایی بود ک اول صبح میشنیدم تااا همین چن روز پیشا ک گنجشککه هوای پرواز به سرش زد وپرید وتالاپی افتاد زمین..به همین راحتی!!...خب اگه یه هفته دیگه دندون رو جیگر میذاشت واقعا میتونست پرواز کنه!..ابجی کوچیکه ک همون نزدیکیابود پیداش کرد با کلی شوق والبته ذوق اوردش پیشم وگفت :ببین چی پیدا کردم..من:هییییع..چه خوشکلوفسقلیه..از کجا پیداش کردی ..چطوری گرفتیش..پروازم میکنه..؟!!!!...سریع گوشیمو اوردم وچن تا عکس ازش گرفتم..نردبونم نداشتیم ک بزاریمش سره جاش..غروب بود..وقتی تو حیاط ولش کردیم یه سوراخ سمبه ای پیدا کردوقایم شد..فردا صبحش ک طبق معمول خونوادش اومدن برا غذادادن بهش،وتو لونه پیداش نکردن ..نمیدونین چقد خودشونو اب وتاب دادن ک..اینور برو، اونور برو، بالا رو بگرد ،پایینو سر بزن ..همه ی این مراحلم با جیک جیکای بلندهمراه بود!..چن ساعت بعدش گنجشککه اومد بیرون ..کاملا بیحال وشل ول بود ک نشون میداد گرسنست..یکی دو ساعت بعدش خونوادش رو زمین پیداش کردن ووقتی دیدن ما ازش فاصله گرفتیم ،اومدن بهش غذا دادن..یه روز اینطوری گذشت..روز بعدش صبح زود زدم بیرون..وقتی اومدم خونه از داداشیم پرسیدم :اومدن غذا بدن..خودت دیدی ...الان کجاست..گفت:"اره..رفت رو درخت اونام بش غذادادن...نمیدونم..چن ساعت ازش خبر نداشتم..فک کنم گربه خوردتش!!.شایدم پرواز کرده رفته.."هیچی دیگه شب ک تو حیاط نشسته بودم ،گربه سیاهه ک چشماش سبز زمردی بود وبرق میزد پرید تو باغچه وسریع فلنگو بست...پیش خودم گفتم اگه تا حالازنده بود ک الان دیگه زنده نیست...طبیعته ..نمیشه کاریش کرد پ ن:داستان با حذف واضافه نوشته شده است پ ن ۲:انقد خوشم نمیااااد از این ک شیش ماه پیش بگن نتیجه ها امروز میاد ولیییی امروز بگن چار روز دیگه اعلام میشه...:|

برچسب: داستان یک گنجشک, نویسنده: دانیال رحیمی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 5:58

صفحه بندی