سال اول ک با اتوبوس مسیر بیست و چند کیلومتری جاده 38رو طی میکردم ک به مقصد برسم،تو قسمتی از جاده وقتی از پنجره به سمت شمال نگاه میکردم، پشت یه ردیف از چنارا و سوزنی برگای لاغر ودراز،یه باغ بزرگ ک درختاش با نظم کاشته شدن و وسطش یه جاده خاکی ک منتهی میشه به یه خونه،میدیدم.... از 25شهریور کلاسا شروع شده بودن و انتظار داشتم برگای سبز روی شاخه های درختای اون باغ ببینم ولی هر چی چشم گردوندم هیچی ندیدم...کلی ناراحت شدم وحتی فکر کردم ک گذاشتن اون درختا بخشکن و بجاشون آپارتمان بکارن!..بعد پاییز شد ..زمستونم گذشت..وبهار رسید..اولین روز کلاسا بعداز تعطیلات نوروزی,سوار اتوبوس شدم وبه عادتی ک پیدا کرده بودم،صندلی یکی مونده به آخر نشستم ومثل همیشه نگاهم به منظره های بیرون بود ک به طور عجیبی اون باغ رو غرق در شکوفه دیدم!..جاده ی وسط منتهی به خونه اش انقدر قشنگ و رویایی بود ک خدا میدونه...شایداون موقع این رو هم تصور کرده باشم ک جاده ای ک متیو وانشرلی ازش عبور کردن و شکوفه بارون شدن همین جاده بوده باشه...چقدرر ذوق زده و خوشهال بودم ک اون باغ مرده وخشکیده رو پر از زندگی میدیدم..
_بعداً حدس زدم ک اون سال به علت عدم رسیدگی حسابی
به اون باغ ک درختای سن و سال داری داره،برگ ریزونش زودتر اتفاق افتاده و چون ک باغ گلابی هستش شکوفه هاش دیرتر از بقیه درختا رشد میکنه!
برچسب:
نویسنده: دانیال رحیمی