او1
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 8:20
نمیدانم..تصمیم به شروع کاری میگیرم و قول میدهم ک تمامش کنم و بعد..بعدش نمیدانم..نمیدانم ک انهمه شور وسرور و ذوق یکدفعه کجا ناپدید میشود...از این میسوزم ک حتی او هم نشانه ها را نشانم میدهد و قولم را به یادم میآورد و اینها یعنی اینکه او هم امید وار است ک به قولم عمل کنم و امان از عمل کردن..
جاده ۳۸
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 8:20
سال اول ک با اتوبوس مسیر بیست و چند کیلومتری جاده 38رو طی میکردم ک به مقصد برسم،تو قسمتی از جاده وقتی از پنجره به سمت شمال نگاه میکردم، پشت یه ردیف از چنارا و سوزنی برگای لاغر ودراز،یه باغ بزرگxa0 ک درخ
او۲
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 8:20
روز دومی هست ک نشانه ای سر راهم قرار داده و به یادم آورده ک فلانی حرفی زده بودی وپای عملی در میان هست و لابد خوب هم بوده ک امروز هم نشانه را نشانت دادم و ساده هم نشانت دادم و صریح هم ک بوده......._او
کوچولوی شیش ساله
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 8:20
لامپ را خاموش میکنم_میگوید:آبجی؟!تو عاشق تاریکی ای؟؟+جدی نیستم و میگویم:اره_ولی من عاشق روشنایی ام..xa0
تکرار نمیکنم
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 8:20
... زمان گذاشته بودم برایش و هیچ و پوچ نصیبم شده بود و هر بار بعد از به خود آمدن میگفتم و میگویم ک دفعه ی بعدی در کار نیست و بعد دفعه ی بعد میشود و دوباره دوباره این چرخه ی سمی تکرار میشود.._به یاد داشته باشش..دست کم برای سه ماه..۲۴فرودین..تا ۲۴تیر...زمان قابل پیگیری ای هست!xa0
۲۱:۲۱
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 23:32
میم سادات به جونم انداخته ک وقتی ک ساعتو نیگا میکنی و میبینی ک جفت شده ینی یکی داره بهت فکر میکنه..یکی ک دلبرش شدی!... خب حاضرم قسم بخورم ک همچین شخصی وجود نداره ولی وقتی جفت شدن ساعتو میبینم یهxa0 لحظه یه حس خوب میاد سراغم...همینجوری..الکی الکی..:)_میم سادات دوست صمیمیمه!
اسفند ۹۸
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 23:32
میم امشب چیکی درست کرده بود ..دلم برایش تنگ میشود .. پیشاپیش...بهار سال آینده عروس میشود و میرود سر خانه ای ک امروز کلیدش را از مستاجر قبلی گرفته اند..از الان غصه دار شده ام ..او با من خیلی فرق میکند...نبودش حس میشود... خیلی هم حس میشود..چون برونگراست و شوخ طبع است و با همه میجوشد برخلاف من..._میم خ...
۱۴
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 23:32
خودم جان عزیز اگر این دفعه راهت را گم کنی واقعا وقطعا فلان و بسار هستی!xa0_فقط یکسال دیگر مانده شاید هم کمتر_امید داشته باش وبا این شرایط اگر ک نداشته باشی اش مطمئن باش باخته ای..
صبح نوزدهمین روز
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 23:32
خب قبلتر از ویروس خیلی دلم خواسته بود و حتی شاید هم دعا کرده بودم ک انقدر تعطیلاتم طولانی شود ک از خوابیدن خسته شوم و آن موقع ها شبیه یک آرزو بود این موضوع ولی شاید مرغ آمین موقعی ک داشتم غر میزدم و حاضر میشدم ک بروم سر درس و مشق و کلاسهایم،به ندای دلم امین گفته بوده باشد و نوزده روز گذشته و حالا عل...
تجربیات
-
تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 5:36
بعد از اینکه دست مبارک در اثر بی دقتی و حین آشپزی میسوزه ضمن حفظ خونسردی به هیچ وجه من الوجوه محل سوختگی رو زیر آب سرد نگیرید وگرنه حدودا هزار سال طول میکشه تا خوب بشه!_رب گوجه خیلی خوبه و شنیدم ک وازلینم بد نیست..اینا رو بزنید جای سوختگی ک هم کمتر سوزش داره و هم سریع تر خوب میشه یا حتی اگه سرعت عمل...
میم مثل مامان
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:28
دیشب یه کابوس دیدم..معمولاهیچ وقت یادم نمیمونه ک چه خوابی دیدم ولی این یکی خیلی ترسناک بود...خیلی ترسناکی ک هر لحظه امکان داره اتفاق بیوفته تو واقعیت................_قدر لحظه های کنار هم بودن رو بدون لطفا..xa0
فلانی
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:22
وقتی اعصاب نداشتم و کلی لپام گل انداخته بود ازxa0عصبانیت..کلی اطلاعات از مشاهداتم رو به فلانی نیلوبلاگ گفتم چون فلانی نیلوبلاگ باید میدونست..ولی زیادی سیاه دیده بودم و کلی اب و اتیششو زیاد کرده بودم و فلانی نیلوبلاگ کلی استرس گرف
اوف دیگه
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
افتاب مث چی جذب لباس مشکیم میشد...بعدشxa0خسته و کوفته و له و لورده اومدم خونه و کسی خونه نبودو کلیدم اخر دنیا بود و هیچ بچه و ادم بزرگی ک بشه بهش گفت بپر دروباز کن تا شعاع هزاران کیلومتری وجود نداشت....دست کردم تو جیبم و دیدم ک عههههه پول همرامه...بعدش فک کرده بودم بستنی میچسپه و رفتم چار تا طعمxa0م...
اولین روز
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
خب یادگیری زبان عربی رو میخوام شروع کنم...قبلا تو یادگیری چن تاااا زبان دیگه ک خیلی زیاد بودن ناموفق بودم..این یکیو نمیدونم چطو میشهولی دوس دارم تا اربعین بتونم یه چیزایی بفهمم و بگم!-البته ک منظورم از زبان دیگه،انگلیسیه ک به اندازه پنج شیش تا زبان ازم انرژی و زمان و اشتیاق و انگیزه گرفتهxa0و دستمو ...
روز سی ام
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 1:51
خب من نمیتونم صبحا بعده بیدارشدن که کلا بیست دقه وقت دارم هم حاضربشم هم لقمه اماده کنم هم بدوبدو بدوم تابه اتوبوس جان ساعت هفت وبیس دقه که همیشه خدا سره وقت میادبرسموعلاوه ی براینهاکانال اونجارو هم جک
22روز مانده به روز موعود
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 1:51
قرار نیست اتفاق شق القمر کننده ی بیوفته..فقط باید تا جایی ک معین کردم برسم..ومیرسم..همین -امروز فلانی به ریش نداشته ی من خندید وگفت نمیتونم امسال تمومش کنم...البته اون دقیقا نمیدونه من کجای کارم واصلا به اون چه..باید بزارم تو خیال اشتباهش باشه وتو واقعیت برسم به اونچه ک این چهار ماه اولویت منه...22ر...
17روز مانده
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 1:51
دیشب نشستم کتاب تاریخ خوندم ..تاصب طول کشید...ولی این دفه یه جور خاصی بود..بهم مزه داد..چسپید...ومیدونم ک برای اینکه قبلا به یه سری چیزاش بی تفاوت بودم..فک میکردم مطلب اضافی ان ..نباشنم.. مشکلی نیست...ولی بودن وخوبم بودن...خلاصه این ک شب طولانی وخوبی بود..الانم دارم از کمبود خواب به ملکوت اعلی میپون...
بحث یه عمر زندگیه!
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 1:51
ازدواج.. هنوز وقتش نیست.. خواستگاری ک فکرمو مشغول کنه تا حالا نداشتم ولی این یکی ک غیر از دومورد همه چیش مطلوبه خیلی کم پیدا میشه! وباید فک کنم .. فک کنم.... وفک کنم.... ...... وبعدش بگم نه یا شااایدم اره!
به نام خدایی ک دوستش دارم ومیدانم که ک دوستم دارد
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 1:51
جمله ی عنوان رو به خط خوش توی دفتر هندسه ی دوم دبیرستانم پیدا کردم.. خودم نوشتمش ولی تاریخی کنار جمله ندیدم..بگزریم خب سه روزی درگیر فکر کردن بودم وبا مشورت با یه استاد جان تصمیمم قطعی تر شد وگفتم نه:)
سه سوال
-
تاریخ: 1397/10/11 ساعت: 1:51
تو جلسه ی خواستگاری سه تا دونه سوال اصلی واساسی رو میپرسم..بقیه حرفایی ک زده میشه مهم نیست! اول:خودتون رو معرفی کنید...حالا شاید طرف پسر همسایه ی سی ساله مون باشه واصلا باهم بزرگ شده باشیم ولی این سوا