داشتیم میگفتیم:از اسمان اتش بود ک میبارید..سه ساعتی ماشین سواری نمودیم..دوساعتی انتظار کشیدیم..،دوساعت هم "باهم" بودیم..وبعد برگشتیم!!..البته ان وسط مسط هااا چن تا کتاب هم خریدیم...بیشترهم میشد خرید ولی حیف که بودجه فرهنگی مان کم بود!..
نمایشگاه که بودیم ،وقت دیدار، اتفاق خیلی خاصی نیفتاد..فقط تصورات انها در مورد اینجانب با انچه که هستیم نساخت..درست ترش این است ک بگوییم تصویر ذهنی شان از من، پودر شدورفت پی کارش!...تقصیر خودشان است..نباید تصویر سازی میکردند:))
این بود اتفاقات ان چهارشنبه روز!
پ ن۱:میدانیم که این وبلاگ خواننده های ثابت بسیار کمی دارد..خیلی دوست داریم بدانیم در ذهن خواننده هامان چه شکلی هستیم (وبودیم قبل ازاین که مارا ببینند)!..پس لطفا اگرمایلید بنویسید تصویرذهنتان را..در پیام خصوصی..اگر صلاح بود در storyاینستا نشر میدهیم...
مخلصتان: غغنوس :))
برچسب:
نویسنده: دانیال رحیمی